ESC را برای بستن فشار دهید

881 0

جزیره یک پسر متفاوت

سلب مسئولیت

اولا, من این مقاله رو به دلیل جلب ترحم دیگران نمینویسم. فقط قبل از اینکه از این مسئله رد شم باید اون رو بیان کنم. در حال حاضر ساعت ۴ صبحه و من ۲ ساعت دیگه باید برای رفتن به سر کار بلند شم, اما خوابم نمیاد و بهتره وقتم رو برای انجام یه کار مفید صرف کنم. تا جایی که یادمه , این داستان از جایی به جای دیگه میپره. نوشته هایی که با فونت کج نوشته شدن , افکار من در مورد یه وضعیت هستن.

دکتر ها بهتر میدونن

اواین بار که صرع به سراغ مادرم اومد ۴ سالم بود. مادرم جلوی اجاق وایساده بود و مربای زرد آلو درست میکرد. بعد روی زمین افتاد , بدنش می لرزید و دچار تشنج شده بود. برادرم بلافاصله یه بالش آورد و زیر سر مادرم گذاشت و پدرم رو صدا کرد. من همون جا وایساده بودن و یخ زده بودم. اصلا نمیدونستم چه اتفاقی افتاده , اما این اولین بار بود که مادرم دچار صرع شده بود و بعد از اون باز هم این مسئله رو تجربه کرد. مادرم از دوران کودکی افسردگی داشت بود و به خاطر این مسئله دارو مصرف میکرد. وقتی والدینم با هم ازدواج کردن ,  پدرم از این موضوع اطلاع نداشت اما این موضوع حدودا در سال ۸۳ یا ۸۴ اتفاق افتاد.

چند وقت بعد, در یه چهارشنبه دلنشین که برادرم خونه نبود  در آرامش مسابقه والیبال رو تماشا میکردم. یکدفعه پدرم از داخل اتاق فریاد زد و من به اونجا رفتم تا ببینم چه اتفاقی افتاده. مادرم دوباره تشنج کرده بود اما این بار وضعیتش بدتر بود و از حال رفته بود. پدرم با پزشک تماس گرفت. پزشک اومد و به مادرم کمک کرد. بعد با پدرم به اتاق رفت و با هم حرف زدن. یادمه در مورد موضوعی بحث میکردن و بعد هم پزشک رفت.

مادرم داروی صرع داشت اما پدرم فکر میکرد اون داروهاش رو نمیخوره و به همین دلیل دچار صرع شده. اما پزشک به پدرم گفته بود اون دچار سوء مصرف دارو شده و داروهاش رو بیش از حد مصرف کرده. پدرم این موضوع رو قبول نکرد. بعد از یه مدت پدرم چاره ای نداشت جز اینکه این موضوع رو قبول کنه. پدرم مخارج لازم برای مادرم رو تامین کرد تا به مرکز توانبخشی بره و از سوء مصرف دارو رها شه. این موضوع بیشتر از ۱ بار اتفاق افتاد. البته مادرم هیچ وقت تو این کار موفق نشد.

نقل مکان به اصفهان

در بهمن ۸۸ , ما به اصفهان نقل مکان کردیم. در اولین روز مدرسه دچار ترس شده بودم. در مدرسه ی قبلی من بچه های زیادی نبودن. من از یه شهر کوچک , جایی که همه ی آدم ها همدیگه رو میشناختن اومده بودم. مدرسه ی قبلی فقط ۶۴ دانش آموز داشت که در پایه های اول تا هفتم تحصیل میکردن. در مدرسه جدید حدود ۱۰۰۰ دانش آموز وجود داشت. در مورد قلدری و کارهای سخت میترسیدم و در این دوران, پدر و مادرم هر شب دعوا میکردن و من و برادرم همراه با ترس مداوم زندگی میکردیم. در اولین روز مدرسه گریه کردم. همین موضوع در روز دوم و سوم هم تکرار شد. با این حال روز چهارم بهتر شده بودم. اما سه روز اول واقعا سخت بود. هر روز از نظر فیزیکی و لفظی مورد آزار و اذیت قرار میگرفتم. با اوضاع سخت داخل خونه و مدرسه , هیچ جایی برای آرامش نداشتم. نسبت به خودم تصور وحشتناکی پیدا کرده بودم و اعتماد به نفس نداشتم. خودم رو با خوردن غذا , شیرینی , چیپس و هر چیز دیگه ای سرگرم میکردم.

در این زمان, پدرم منو از خواب بیدار میکرد, لباس های مدرسمو میپوشیدم , دندون هام رو مسواک میزدم بعد به مدرسه میرفتم و برمیگشتم. خودم رو در حال خواب یا در مسیر رفت و آمد, با خوردن سرگرم میکردم و بعد تکالیفم رو انجام میدادم یا به سراغ بازی های کامپیوتری میرفتم. وقتی پدرم از سر کار به خونه برمیگشت قهوه میخورد و وضعیت مادرم رو بررسی میکرد. بعد شام درست میکرد یا تلویزیون تماشا میکرد. بعد از شام پدر و مادرم با هم دعوا میکردن. در سال ۸۹, ما به یه قسمت دیگه از شهر نقل مکان کردیم و در ابتدا اوضاع کمی بهتر بود. خونه بهتر بود و روحیه ی داخل خونه هم خوب بود. اما این موضوع زیاد طول نکشید.

تازه با موسیقی راک شده بودم. نابخشوده از گروه متالیکا اولین آلبومی بود که دانلود کردم و موقع گوش دادن بهش احساس بهتری پیدا میکردم.  والدینم از این نوع موسیقی واقعا بدشون میومد. اما موسیقی که من گوش میدادم , فریادی که در فریاد اونها غرق میشد , حال من رو بهتر میکرد.

طلاق و تصادف , شروع دبیرستان

در سال ۹۲, عمه , شوهر عمه , دو فرزند اونها و یکی از دوستانشون با خودرو تصادف کردن. شوهر عمه , یکی از پسر عمه ها و دوست اونها در این سانحه فوت کردن. عمه آرنجش رو از دست داد و باید عمل جراحی انجام میداد تا اون رو جایگزین کنه.

چهارشنبه ی بعد از این ماجرا, پدرم منو از مدرسه به خونه آورد. این موضوع عجیب بود چون محل کار پدرم خارج از شهر بود. وقتی به خونه اومدیم , در مورد روزی که داشتم ازم سوال کرد , بعد ناهار درست کرد. بعد به من گفت از اینکه با مادرم دائما دعوا میکنه خسته شده و با دیدن مرگ شوهر عمه و پسر عمه متوجه شده زندگی تغییر میکنه و میخواد شاد باشه و ازم پرسید اگه اون و مادرم از هم جدا شن با این موضوع مشکلی دارم یا نه. نمیدونستم چی باید بگم , اما فکر کردم اگه میخواد این کار رو انجام بده پس حتما بهش نیاز داره. پس بهش گفتم اگه این کار خوشحالش میکنه باید اونو انجام بده.

بعد از مراسم خاکسپاری , مادرم رو خونه ی مادرش گذاشتیم . بعد وارد دبیرستان شدم. من به همون مدرسه ای رفتم که برادرم اونجا درس میخوند و هر جا میرفتم سایه ی برادرم روی من بود. همه جا به عنوان برادر کوچک کامران شناخته میشدم. هر کاری انجام میدادم , کامران مطلع میشد.

 

اولین گروه دوستانم زیاد خوب نبودن. اما با فردی به نام فرشاد آشنا شدم که زندگی من رو کمی تغییر داد. هر موقع به صحبت کردن نیاز داشتم  فرشاد حضور داشت اما در عین حال آدم بدی بود.

فرشاد یه فرد حقه باز و خودشیفته بود. اون فرد باهوشی بود اما فکر میکرد مغز آدم های اطرافش بیشتر از دو تا سلول نداره. برادرم از فرشاد متنفر بود. فرشاد فرد خداشناسی بود اما برادرم عقیده داشت اون از طرف شیطان اومده. وضعیت داخل خونه تغییر کرده بود. برادرم به دانشگاه میرفت اما درداخل خونه مسئولیت های مادرم رو هم انجام میداد. مثلا غذا پختن, شستن لباس ها و غیره. این مسئولیت ها با کارهای دانشگاه همزمان شده بود و باعث شده بود برادرم در درس هاش کمی افت کنه. این موضوع پدرم رو ناراحت کرده بود و باعث شده بود اونها با هم بحث کنن. به همین دلیل جنگ و دعوا دوباره به خونه راه پیدا کرده بود.

مرگ مادر

در آخرین روز تحصیلی در پایه ی هشتم , امتحان ریاضی داشتم. بعد از اون تعطیلات شروع شد.. همراه با دوستانم به منزل یکی از دوستانم رفتیم و تا عصر در اونجا بازی کردیم.  پدرم ساعت ۶ عصر به دنبالم اومد. یه چیزی در صورت پدرم تغییر کرده بود اما متوجه نمیشدم اون چیه. چشم های برادرم قرمز شده بود و پف کرده بود. فهمیدم که به تازگی گریه کرده. وقتی به خونه رسیدیم پدرم منو به داخل اتاق برد و بهم گفت بشینم. یه مامور پلیس اونو خبر کرده بود و بهش گفته بود مادرم مرده. مادرم به خاطر سوء مصرف دارو کلیه اش رو از دست داده بود و بدنش از کار افتاده بود.

در اون لحظه احساسات مختلفی داشتم. دو شب قبل مادرم تماس گرفته بود و با من و برادرم حرف زده بود. به دلیل مصرف زیاد دارو حال طبیعی نداشت . چند بار بهش گفته بودم دوست ندارم تو این شرایط باهاش حرف بزنم اما وقتی برادرم تلفن رو به من داد و صدای مادرم رو شنیدم , حرفش رو قطع کردم و حرف هایی رو بهش زدم که هرگز فراموش نمیکنم. بهش گفتم به عنوان کسی که مادرمه ازش متنفرم چون هرگز برای من مادری نکرده. ازش متنفر بودم چون به جای من و برادرم قرص هاشو انتخاب کرده بود. ازش متنفر بودم چون پول پدرم رو تو مرکز توانبخشی هدر داده بود و وقتی از اونجا بیرون میومد باز هم مثل قبل میشد.

بهش گفتم تا زمانی که از دستش عصبانیم نمیخوام باهاش حرف بزنم. اما دو روز بعد مادرم مرد. هر شب بیدار میمونم و به این موضوع فکر میکنم. هنوز هم از خدا خشمگینم. چرا این موضوع برای ما اتفاق افتاد؟ زمانی که این مسئله اتفاق افتاد, همه بچه های کلاس در حال ادامه زندگی بودن. اونها شاد بودن و بزرگترین نگرانیشون این بود که دختر یا پسر مورد علاقشون از اونها خوشش میاد یا نه. شروع به نابود کردن خودم کردم. سیگار میکشیدم. الکل میخوردم. فقط میخواستم کاری کنم تا با این موضوع کنار بیام.

مرگ مادربزرگ

۴ ماه گذشت. مادر بزرگ مادریم دچار سرطان شده بود. یک هفته بعد از اینکه پزشک ها این بیماری رو در مادربزرگم تشخیص دادن , اون از دنیا رفت. من خودم رو برای مسابقات قهرمانی آماده میکردم. تیم به من نیاز داشت و به همین دلیل تصمیم گرفتم در مراسم خاکسپاری شرکت نکنم. اما اگه زمان به عقب برگرده ترجیح میدم تو مراسم خاکسپاری مادربزرگم شرکت کنم. در مورد این مسئله احساس گناه میکنم.

روانشناسی

در پایه ی دهم وضعیت بدی داشتم. سیگار میکشیدم , اصلا فرد مثبتی نبودم و نمیتونستم به درس هام توجه کنم. به سختی لبخند میزدم و یکی از معلم ها این موضوع رو متوجه شده بود. نمره هام در درس ریاضی وحشتناک بود و معلم این درس به شدت به من سخت میگرفت. با شروع تابستان تصمیم گرفتم خودم رو بکشم. برای خودکشی از قرص استفاده کردم. اما موفق نشدم. بعد از شروع مدارس , پدرم در جلسه ی اولیا و مربیان مدرسه شرکت کرد.

معلم ها به پدرم گفتن در مورد وضعیت روحی من نگرانن و علائم این موضوع رو کاملا متوجه شدن. بعد از اینکه پدرم به خونه اومد در مورد این موضوع کمی با هم حرف زدیم. اون برای من از یه روانشناس وقت گرفت و برای اولین بار اجازه دادم مشکلات درونم خارج شن. در مورد مشکلاتم با روانشناس حرف زدم و ازش سوال پرسیدم.

تشخیص روانشناس

روانشناس, افسردگی , اختلال وسواسی – جبری رو در من تشخیص داد و بهم گفت در مورد راهی که برای مواجه شدن با مشکلاتم انتخاب کردم نگرانه. روانشناس گفت من دیگران رو فریب میدم تا اونها رو کنترل کنم و به اهدافم برسم. در روابطم از دیگران سوء استفاده میکردم تا وضعیت رو کنترل کنم. طبق تشخیص روانشناس , به دلیل پیشینه ای که داشتم , به اختلال شخصیت ضد اجتماعی یا ASPD دچار شده بودم.

در مورد روابط عاطفی و روابط دوستانه ای که داشتم فکر کردم و متوجه حرف های روانشناس شدم , اما نمیخواستم این موضوع رو قبول کنم.

الان باید به سر کار برم. اگه شما میخواید میتونم بعدا پست های بیشتری براتون بذارم. لطفا نظرتون رو برام بنویسید. بخش بعدی در مورد روابط عاطفی, روابط دوستانه , دعواها و اطلاعات بیشتر در مورد ASPD ه. امیدوارم روز خوبی داشته باشید.

 

 

پستهای مرتبط

 

یک روانکاو

ما کی هستیم؟ یه تیم از روانشناسها که یکم با ترجمه و ساخت سایت آشنا بودیم . ترکیب این چند عامل باعث شد دلمون بخواد سایت خودمون رو داشته باشیم و کارهای خودمون رو توش بنویسیم.

پاسخی بگذارید