ESC را برای بستن فشار دهید

347 0

داستان کوتاه اندر محنت پنهان نگه داشتن سیگاری بودن

یکی از سختترین کارهای دنیا برای افراد سیگاری پنهان نگه داشتن سیگاری بودن شان از خانواده شان است. یعنی به میزانی که سیگاری ها کارهای مخفیانه و سری برای سیگار کشیدن انجام میدهند ، مامورین سازمان های جاسوسی هنوز به این حد نرسیده اند.

بنده به شخصه اگر رییس اطلاعاتی چیزی بودم، حتما افرادم را از قشر سیگاری با خانواده استخدام میکردم.

حالا شما فکر کنید من در آپارتمانی سه طبقه زندگی میکنم که طبقه سوم آن خودم و همسرم، طبقه دوم پدر و مادرم و طبقه اول آن مادربزرگم زندگی میکنند. البته حضورشان در ساختمان مورد خاصی نیست، قضیه جایی بد میشود که فکر میکنند من زاده پیغمبرم و از هر گونه اشتباه پاک و منزه.

یک شب که تمام اعضای خانواده در خانه هایشان حضور داشتند به دلیل فراخی حال و سستیِ موضعی در قسمتهای تحتانی بیخیال کشیدن سیگار شده بودم. اما هرچه شب پیش می آمد و عقربه ها جلو میرفت، کِرم سیگار در وجود من بیشتر میلولید.

تقریبا ساعت ۱۱ شب بود که عقربه نیکوتین بدن نزدیکای صفر رسید و چراغ نسخی نیکوتین روشن شد.

بعد از ساعتها تعارض میان عقل و دل بر سر رفتن و نرفتن بالاخره تصمیم گرفتم با رعایت تمام نکات امنیتی ، همچون دختران نینجا سبک و فرز، از طبقات پایین بروم و از دکه سر کوچه یک بسته سیگار برای آرامش اعصاب، افزایش نیکوتین، سرحال شدن، افزایش اعتماد به نفس و حال کردن موقت بگیرم و دود کنم.

مثل همیشه با سرعت ولی در خفا از پله ها پایین رفتم ، در تک تک طبقات نفسها را حبس کردم و در سکوت کامل خودم را تا دم در رساندم. به محض بستن درب، خنکی زیادی قسمت زانو به پایین پایم را فرا گرفتم. متوجه شدم بخاطر عجله و تأثیرات افت نیکوتین بجای شلوار ، شلوارک گشاد و گلدار خانمم را پوشیده ام.

“همیشه معتقد بودم زنها نباید شلواک گلدار گشاد مردانه بپوشند اما خانم مخالف این قضیه بود. بفرمایین این هم دلیل برای اینکه حرف من درست است. ”

عقل و دلم در کشاکش بودند که آیا با این شلوارک تا سر خیابان بروم یا نه ، که در اینجا قسمت تحتانی بدنم وارد عمل شد و گفت به علت فراخی ، حس و حال بالا رفتن و عوض کردن شلوار نیست. عقل دستور را پذیرفت و تصمیم گرفتم که با همان شلوارک خیلی سرعتی تا سر خیابان بدوم و برگردم تا حدالامکان همسایه های کمتری مرا ببینند.

شروع به دویدن کردم، هنوز دو قدم برنداشته بودم که ندا آمد : “ایست”

برگشتم ، یک سرهنگ پلیس با تفنگ نشانه رفته به سمت من، فرمان ایست داده بود. بعد از ایست کامل سرهنگ سمت من آمد و

گفت: تو سر دسته شونی؟

گفتم: سردسته کیا؟

گفت: خودتو به اون راه نزن. خودم دیدم وقتی گرفتیمشون از ته کوچه داشتی در میرفتی. الانم داشتی میدودی که فرار کنی.

نگاهی به آن طرف کوچه کردم و دیدم پلیس سه نفر را به جرم زورگیری دستگیر کرده و دست بند زده، کَت بسته روی زمین خوابانده بوده شان.

یک آن دیدم سرهنگ به سرباز زیر دستش فرمان داد تا به من دستبند بزنند.

با دیدن موقعیت سعی در رفع اتهام خودم کردم ،گفتم: جناب سرهنگ من با این لباسا، با این شلوارک زنونه بهم میخوره برم زور گیری؟ اصن برم زورگیری بجای اینکه پولشونو بهم بدن، یه پولی هم ازم میدزدن.

گفت: لباس زنونه پوشیدی که رد گم کنی. یه بار بنی صدر تو لباس زنونه از دستمون در رفت بسه . دیگه نمیذارم همچین اتفاقی بیفته.

گفتم : جناب سرهنگ به خدا من سیگاری ام. من معتادم . این ده تومن پول رو ببین . داشتم میرفتم اون ور خیابون سیگار بگیرم. من زورگیر نیستم. اصن بریم منو به اونا نشون بده ببین منو میشناسن.

گفت: نه بابا ؟ راست میگی ؟ بچه زرنگ کجایی؟ کی تا حالا دیدی زیردستا رییسشون رو لو بدن؟

گفتم: بابا بخدا زورگیری دسته جمعیش حال میده. من اگه زورگیر بودم پیش بقیه میموندم نه که اون ور تر واستم یکی اومد در برم.

گفت: پس اگه با اینا نیستی چرا داشتی فرار میکردی؟ خودم در حال دویدن دستگیرت کردم.

گفتم : بابا بخدا من خونمون اینجاست. ایناها. در قهوه ایه. گفتم سریع بدوم برم یه سیگار بخرم برگردم کسی منو با این لباسا نبینه.

گفت: من باور نمیکنم، اگه راست میگی الان میرم زنگ یکی از همسایه هاتون رو میزنم میگم این آقا ادعا میکنه همسایه شماست و داشته میرفته سیگار بخره . ببینم تو رو شناسایی میکنن یا نه.

با اعتماد به نفس فراوان حرف سرهنگ را قبول کردم و با اقتدار به سمت در راه افتادم، در فکرم لحظه ای را تصور میکردم که سرهنگ زنگ هر طبقه ای که دلش میخواهد را بزند و پس از آنکه مرا شناسایی کردند و بیگناهی ام اثبات شد چنان دادی سر سرهنگ بزنم که دیگر جرئت نکند هیچ بیگناهی را دستگیر کند.

اما یکهو یاد حرف سرهنگ افتادم که گفت میخواهد زنگ را بزند و بگوید این آقا ادعا میکند میخواسته بره سیگار بخرد”

از حرکت ایستادم.بدنم سرد شد، دستهایم شروع به لرزیدن کرد. حالا دیگر ورق برگشته بود. اگر سرهنگ زنگ را میزد، سیگاری بودنم لو میرفت. اگر اجازه نمیدادم سرهنگ زنگ را بزند، باید به عنوان زورگیر دستگیر میشدم.

همیشه معتقد بودم زنها نباید شلوارک گشاد تیپ مردانه بپوشند ولی خانم حرفم را به نشانه جنسیتی کردن ماجرا میپنداشت . خدایا تو شاهد هستی که من همیشه داشتم درست میگفتم و این هم اثباتش.

با یک دو دوتا چهارتای ساده تصمیمم را گرفتم.

اگر نگذارم سرهنگ زنگ را بزند، به جرم زورگیری دستگیر میشوم، شب را در بازداشتگاه میخوابم و فردا پدرم به گذاشتن ضمانت مرا آزاد میکند. تازه اینطوری میتوان مظلوم نمایی کنم که مرا اشتباه دستگیر کرده اند و میتوانم تا مدتها از خاطرات بازداشتگاه و سختی ها آنجا برایشان تعریف میکنم.

اما اگر بگذارم سرهنگ زنگ را بزند، خانواده ام پی میبرند که من سیگاری ام و در این صورت علاوه بر اینکه ماه ها باید بیرون خونه بخوابم، سرکوفت های پدر ، مادر ، همسر و از همه بدتر عزیز تا آخرین روز عمر با من خواهد بود.

رو کردم به سرهنگ و گفتم ، سرهنگ جان من زورگیرم.

سرهنگ لبخندی به سرباز زد و گفت: دیدی بهت گفتم. شم پلیسی من هیچوقت اشتباه نمیکنه . دستگیرش کن.

 

امیدوارم از این داستان کوتاه خوشتون اومده باشه. اگر فرصت کردید داستان کوتاه مزاحمت ، حکایت همیشگی نارضایتی کارمندان و کارفرماها رو که قبلا در یک روانکاو منتشر کردم بخونید.

علیرضا طهرانی ها

متنهایی که مینویسم، پادکستها و فیلمهایی که میسازم و موسیقی هایی که دوست دارم رو باهاتون به اشتراک میذارم.

پاسخی بگذارید